آنچه از فصل اول سریال Better Call Saul آموختم

موفقیت سریال Breaking Bad و کار فوق‌العاده Vince Gilligan من را بر آن داشت تا سریال Better Call Saul را ببینم؛ اسپین‌آفی از سریال Breaking Bad که شخصیت اصلی آن سال گودمن است، همان وکیل خوش سر و زبان و چابک که روی اشتباهات جسی پینکمن و والتر وایت ماله می‌کشید. همین دیشب بود که تماشای فصل اول این سریال را به اتمام رساندم و باید اعتراف کنم که واقعا انتظار نداشتم این سریال، این همه درس و کیس استادی در زمینه بازاریابی و کسب‌وکار در خودش پنهان کرده باشد. همین موضوع سبب شد تا بعد از مدت‌ها دوباره دست به کیبورد شوم و یک پست دیگر در وبلاگ خودم بنویسم تا آنچه از این سریال بی‌مثال آموختم را با شما نیز به اشتراک بگذارم. (اسپویلر الرت!)

البته کاری به برخی از جنبه‌های داستانی سریال ندارم، چون این بخش‌ها برای داستان سریال و تبدیل شدن جیمز مک‌گیل به سال گودمن ضروری هستند و درس مثبتی نمی‌توان از آنها گرفت (مگر آنکه بخواهید وکیل خلاف‌کاران بشوید و برای آنها پول‌شویی کنید و از دردسرهای قانونی نجات‌شان دهید). اما مسیری که جیمز مک‌گیل در فصل اول طی کرد پر بود از نکات مثبت، نکاتی که در ادامه آنها را خواهید خواند.

۱- موفقیت یک شبه به سراغ‌تان نمی‌آید

می‌دانم این جمله را بارها و بارها شنبده‌اید و خوانده‌اید، ولی تکرار همین جمله باعث شده که دیگر آن را کمتر جدی بگیریم. خود من در مدت یک سال گذشته با افراد زیادی مواجه شدم که انتظار داشتند در مدت کوتاهی میلیونر یا حتی میلیاردر شوند اما حاضر نبودند حقیقت را قبول کنند.

آنچه از فصل اول سریال Better Call Saul آموختم

جیمز مک‌گیل قبل از اینکه سال گودمن بشود، یک وکیل ساده و بی نام و نشان بود که هیچ کس او را نمی‌شناخت. با اینکه برادر او، چاک مک‌گیل در یک شرکت بزرگ وکالت مشغول فعالیت بود و همه از چاک حساب می‌بردند، اما حتی چاک هم برادر خودش جیمز را قبول نداشت و او را پشتیبانی نمی‌کرد، چون معتقد بود جیمز یک وکیل واقعی نیست. جیمز از یک اتاقک کوچک و تاریک در انتهای یک آرایشگاه زنانه به عنوان دفتر کار خود استفاده می‌کرد و تمام امیدش به پیام‌هایی بود که روی تلفن دفترش گذاشته می‌شد تا شاید پرونده جدیدی به دستش برسد ولی اغلب اوقات میل‌باکس تلفنش خالی بود.

همه این‌ها به ما یادآوری می‌کند که هیچ فرد موفقی از اول موفق نبوده. هیچ کس نمی‌تواند در مدت چند روز یک راه چند ساله را طی کند. مهم این است که هیچ وقت ناامید نشوید. اگر به کارتان و توانایی‌های‌تان اعتماد و اطمینان دارید، هیچ وقت ناامید نشوید. هر اتفاقی بیافتد، چه خوب و چه بد، این پشتکار و سماجت شما است که شما را به پیروزی می‌رساند.

۲- عاشق کارتان باشید

نکته اول ما را به سمت نکته دوم هدایت می‌کند. این را باید بدانید که اگر به کارتان علاقه نداشته باشید هیچ وقت در آن پیشرفت نخواهید کرد. البته شاید بهتر باشد به جای کلمه علاقه از عشق استفاده کنم. بله! باید عاشق کارتان باشید. در آن حد که صبح به عشق کارتان بیدار شوید و شب در حین فکر کردن به کارتان از خستگی خواب‌تان ببرد. در آن حد که وقتی مشغول کارتان هستید حتی متوجه گذر زمان هم نشوید.

آنچه از فصل اول سریال Better Call Saul آموختم

اگر سریال را دیده باشید، می‌دانید که هیچ کس در این سریال به اندازه چاک عاشق کارش نیست. او با اینکه ۱۸ ماه پیش به خاطر حساسیت خیالی‌اش به جریان الکتریسیته شرکت HHM را ترک کرد و خانه نشین شد و اجازه ورود هیچ دستگاه اکتریکی را به خانه‌اش نداد، ولی وقتی برادرش جیمز او را در جریان یک پرونده جدید و جذاب قرار داد، او آنقدر غرق در کار شده بود که تقریبا بیماری خودش را فراموش کرد.

در جایی دیگر از سریال و دقیقا در ارتباط با همان پرونده، می‌بینیم که جیمز مجبور می‌شود برای به دست آوردن مدرک حجم زیادی از کاغذ پاره را به هم وصل کند، اما این بار هم چاک است که با تکمیل کردن این کار آن هم در کمتر از یک روز ثابت می‌کند واقعا عاشق کارش است.

۳- از افراد باتجربه کمک بگیرید

وقتی جیمز مک‌گیل روی پرونده کتلمن کار می‌کرد، متوجه شد که خانواده کتلمن از خانه‌شان فرار کرده‌اند و پلیس یک مضنون را به اشتباه و به جرم دخالت داشتن در ناپدید شدن خانواده کتلمن دستگیر کرده بود (البته جیمز خودش به کتلمن‌ها اخطار داده بود که فرار کنند). با این حال جیمز هر چه می‌گشت نمی‌توانست خانواده کتلمن را پیدا کند. دست آخر مایک، همان پیرمرد به ظاهر بی‌آزار ولی کاملا پرخطر و پرتجربه، به جیمز گفت که قبلا با مورد مشابهی روبه‌رو شده بوده و به او توصیه کرد که اطراف خانه را بگردد تا کتلمن را پیدا کند که البته پیش‌بینی او کاملا درست از آب درآمد. مایک پس از آن نیز به جیمز در پیدا کردن جای پول‌هایی که خانواده کتلمن پنهان کرده بودند کمک بزرگی کرد.

آنچه از فصل اول سریال Better Call Saul آموختم

بد نیست همیشه در کارها از افراد باتجربه و حرفه‌ای سوال کنید و از آنها راهنمایی بخواهید، به هر حال هر چه که باشد آنها قبلا همان راهی که شما در ابتدایش قرار دارید را حداقل یک بار طی کرده‌اند و با زیر و بم مسائل کاری آشنا هستند. ممکن است یک تصمیم از دید شما درست و از دید افراد باتجربه‌تر کاملا غلط باشد. اگر در چنین شرایطی قرار گرفتید همیشه به نصایح آنها گوش دهید و فکر نکنید خودتان از همه عاقل‌تر هستید.

۴- همه پیشنهادهای کاری مناسب شما نیستند

جیمز مک‌گیل در ابتدای راه وکالت خود موکلین زیادی نداشت و کسی پرونده‌اش را به او نمی‌داد، اما با این حال همان مشتریان اندکی هم که داشت اغلب به دردش نمی‌خوردند و بیش از آنکه سودی داشته باشند وقتش را می‌گرفتند، برای همین او مجبور می‌شد برخی از پیشنهادهای کاری خود را رها کند. نکته اینجاست که ممکن است در طول فرآیند کاری خود با پیشنهادهایی مواجه شوید که با تخصص و کلاس کاری شما همخوانی نداشته باشند، حتی اگر بتوانید پول خوبی از طریق آنها به جیب بزنید.

آنچه از فصل اول سریال Better Call Saul آموختم

اگر به دنبال ساختن اعتبار و برند خودتان هستید، فقط به پیشنهادهای کاری درخور و قابل توجه پاسخ مثبت بدهید. از این گذشته، با هر کار باکیفیتی که انجام می‌دهید، ارتباط سازنده و مثبت زیادی با افراد فعال در زمینه کاری‌تان برقرار خواهید کرد که همین ارتباطات می‌توانند به شما کمک کنند که فرصت شغلی مناسب بعدی خود را پیدا کنید. چاک هم در بخشی از سریال به جیمز توصیه کرد که کارش را درست انجام دهد تا مشتری‌ها به سمتش جذب شوند.

فصل دوم

آنچه نوشتم برداشت من از نکات جالبی بود که در فصل اول سریال Better Call Saul بود؛ برداشتی که چه درست و چه غلط باعث شد به فکر بیافتم و این چند موضوع را به خودم یادآوری کنم. اما از آنجا که کارهای Vince Gilligan معمولا غیر قابل پیش‌بینی هستند، باید ببینم در فصل دوم چه اتفاقاتی روی می‌دهد. ممکن است تصورم از برخی از شخصیت‌های این داستان تغییر کند یا نکات مثبت دیگری از فصل دوم به دست بیاورم. شاید بعد از تماشای فصل دوم یک پست دیگر در ادامه همین پست نوشتم، شاید هم نه 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *