اشتیاق تنها راه دست یافتن به دست نیافتنی‌هاست

صبح که از خانه بیرون زدم، تا سر خیابان را پیاده رفتم و طبق معمول منتظر تاکسی ماندم. آن روز باید به یکی از دوستان جدیدم در محل کارش سر می‌زدم تا با هم در مورد یک موضوع کاری صحبت می‌کردیم، بعد از آن باید به یک کتاب‌فروشی همان نزدیکی می‌رفتم تا چند کتاب جدید برای مطالعه کردن بخرم، از آن‌جا به اندازه کافی فرصت داشتم تا غذای یکی از رستوران‌هایی که از قبل نشان کرده بودم را امتحان کنم. نهار را که خوردم می‌توانستم به کتاب‌خانه محل بروم و از سکوتش برای مطالعه کتاب‌هایی که به تازگی خریده بودم بهره ببرم.

داشتم به برنامه امروزم فکر می‌کردم که بالاخره تاکسی از راه رسید. بعد از توافق بر سر مقصد و کرایه راه، سوار ماشین شدم و به سمت محل کار دوستم که یک شرکت ارائه دهنده خدمات پس از فروش برای یکی از برندهای لوازم صوتی و تصویری بود راهی شدم. در مسیر، راننده تاکسی بدون هیچ مقدمه‌ای شروع کرد به غر زدن در مورد مشکلات کارش و تقریبا تا انتهای راه یک نفس از این می‌گفت که تا چه حد از کارش ناراضی است.

وقتی به آخر مسیر رسیدیم، من که از اول سکوت اختیار کرده بودم بالاخره به حرف آمدم و با صدایی خسته از شنیدن آن همه غرولند گفتم “ممنون، من همین‌جا پیاده می‌شم، بفرمایید این هم کرایه‌تون.”

وقتی از تاکسی پیاده شدم به این فکر کردم که چطور ممکن است یک نفر تا این حد از کارش متنفر باشد و در عین حال هر روز همان کار را تکرار کند؟

به اتاق کار دوستم فریبرز در همان شرکت خدمات پس از فروش که رسیدم، با سلام و احوال‌پرسی گرمش مواجه شدم. دیری نگذشت که گرم صحبت شدیم. در میانه بحث از فریبرز پرسیدم که آیا از کارش راضی هست یا نه. او بلافاصله اخم‌هایش را در هم فرو برد و بی‌مقدمه از مشکلاتی که با کارش داشت لب به سخن گشود. از میزان کم حقوق ماهیانه گرفته تا نور کم اتاق و نداشتن یک همکار درست و حسابی. فهمیدم که فریبرز هم مثل همان راننده تاکسی که چند دقیقه پیش افتخار آشنایی با او را داشتم، دل خوشی از شرایط شغل فعلی خودش نداشت.

بعد از اینکه از فریبرز خداحافظی کردم، طبق برنامه نوبت این رسیده بود که به کتاب‌فروشی بروم و کتاب‌های مورد نظر خودم را بخرم. در بین راه با خودم فکر می‌کردم عجیب است که امروز با هر کس ملاقات می‌کنم از کار خودش راضی نیست.

در کتاب‌فروشی مشغول نگاه کردن به کتاب‌های چیده شده در قفسه‌ها بودم که تلفن کتاب‌فروشی زنگ زد و فروشنده آن را برداشت. کسی به غیر از من و فروشنده در کتاب‌فروشی نبود، من هم که سرگرم انتخاب کتاب بودم. فروشنده باخیال راحت و با صدای بلند با تلفن مشغول حرف زدن شد. مابین حرف‌های فروشنده و کسی که آن سوی خط با او صحبت می‌کرد، نمی‌دانم چطور بحث به این‌جا رسید که فروشنده گفت “نه بابا، کدوم کاسبی! صبح تا شب نشستم گوشه مغازه دریغ از یه مشتری. کی دیگه توی این دوره زمونه کتاب می‌خونه. دیگه خسته شدم از این کار بیهوده. هیچ فایده‌ای به حالم نداره.”

در همین اثنا بود که من سر رسیدم و کتاب‌هایی که انتخاب کرده بودم را روی میزش گذاشتم تا حساب کند. با بی‌میلی به شخصی که با تلفن با او حرف می‌زد گفت “بعدا باهات تماس می‌گیرم.” تلفن را گذاشت و مشغول حساب کردن شد.

دیگر ظهر شده بود و وقت نهار فرارسیده بود. پس به همان رستورانی که از قبل نشان کرده بودم رفتم و یکی از بهترین غذاهای منو را انتخاب کردم. انصافا غذای خوشمزه‌ای بود. بیخود نبود که دوستانم از این رستوران تعریف می‌کردند. بعد از صرف غذا به سمت صندوق رفتم تا پولش را حساب کنم. قبل از اینکه به میز صندوق برسم شنیدم که یکی از کارکنان رستوران خطاب به صندوق‌دار می‌گفت “امروز هم که کولر خرابه. هر روز اینجا یه چیزی خراب می‌شه. عجب گیری کردیم. اگر می‌تونستم حتی یه روز هم اینجا نمی‌موندم. منو چه به کار توی رستوران؟”

دیگر داشتم دیوانه می‌شدم. انگار امروز همه از کارشان ناراحت بودند. نمی‌دانستم چه باید بگویم، فقط از این اتفاقات حسابی گیج شده بودم. در مسیر برگشت به خانه بودم که ناگهان یکی از دوستان جدیدم با من تماس گرفت و مرا به خانه‌اش دعوت کرد. اول خواستم مزاحم نشوم اما چون اصرار کرد من هم قبول کردم. فقط امیدوار بودم سعید هم مثل بقیه در مورد مشکلات کاری‌اش حرفی نزند.

در خانه سعید اعصابم کمی آرام‌تر شد چون آن‌جا هیچ خبری از ناراحتی و نارضایتی از کار وجود نداشت. سعید در حیاط خانه‌اش یک کارگاه نجاری درست کرده بود و در آن مشغول ساختن مجسمه‌های چوبی کوچک بود. او می‌گفت عاشق کارش است. برایش مهم نبود که مجسمه‌ها را با چه قیمتی از او می‌خرند، فقط از این‌که می‌توانست از چوب بی‌شکل، مجسمه‌هایی زیبا بتراشد لذت می‌برد.

اشتیاق و چوب

باقی روز داشتم به این فکر می‌کردم که ای کاش همه ما، مثل سعید همان کاری را انجام می‌دادیم که واقعا دوستش داشتیم. اگر چنین می‌شد، قطعا زندگی به کام همه ما شیرین‌تر بود.

برادران رایت و ساموئل لانگلی

ساموئل پیرپونت لانگلی صاحب یکی از بهترین مغزهای دهه ۱۹۰۰ میلادی بود. او یک پروفسور ریاضیات، یکی از اعضای ارشد انیستیتوی اسمیت‌سونیان و یکی از اساتید دانشگاه هاروارد بود. به غیر از این، دوستان توانایی همچون اندرو کارنگی و الکساندر گراهام‌بل داشت. او در همان دوران توسط دپارتمان جنگ ۵۰ هزار دلار بودجه دریافت کرد و مامور شد تا اولین وسیله نقلیه پرنده دنیا را بسازد. برای همین، ساموئل یکی از بهترین تیم‌های ممکن در آن دوران را تشکیل داد تا با کمک بزرگ‌ترین دانشمندان، محققان و متفکران هم دوره‌اش بتواند این پروژه را با موفقیت به پایان برساند.

اما در نهایت این برداران رایت بودند که در سال ۱۹۰۳ در اوهایو، با بودجه‌ای خیلی خیلی کمتر از ساموئل، با دانشی خیلی خیلی کمتر از او و با گروهی خیلی خیلی ساده‌تر از گروه ساموئل موفق شدند اولین ماشین پرنده دنیا را خلق کنند.

حتما می‌پرسید چرا ساموئل لانگلی با آن همه توانایی و بودجه مالی مناسب نتوانست، ولی برادران رایت که در مقایسه با ساموئل تازه‌کارهایی بیش نبودند موفق شدند به این مهم دست پیدا کنند. جواب سوال شما یک کلمه است: اشتیاق. بله! ساموئل توانایی‌های خیلی بیشتری داشت ولی به ماشین پرنده فقط به چشم یک پروژه کاری نگاه می‌کرد نه چیزی بیشتر از آن. در عوض این برداران رایت بودند که با اشتیاق تمام به دنبال به واقعیت رساندن رویای خود و هزاران انسان دیگر بودند. قدرت این اشتیاق به حدی بود که توانست تمام نقاط ضعف برداران رایت و گروه‌شان را پوشش دهد و آن‌ها را به موفقیت برساند.

اشتیاق و برادران رایت

اشتیاق یعنی یک قدم عقب‌تر از دیوانگی محض!

شاید برای شما هم جالب باشد که بدانید منظور من از اشتیاق دقیقا چیست. این کلمه ساده می‌تواند درجات و معانی مختلفی داشته باشد. شما ممکن است به کاری علاقه داشته باشید و این خوب است. علاقه داشتن به یک کار، باعث می‌شود که از انجامش خسته نشوید.

اما منظور من از اشتیاق چیزی بالاتر از علاقه داشتن است. شما باید دیوانه یک کار باشید تا بتوانید منظور واقعی من را درک کنید. اگر کاری سراغ دارید که به شوقش صبح‌ها زود از خواب بیدار شوید و تا شب سرتان به آن گرم باشد و تا دیروقت مشغولش باشید و دست آخر هم نه از روی خستگی، بلکه به خاطر اینکه فردا دوباره بتوانید از صبح زود کارتان را آغاز کنید به خواب بروید، این یعنی برای آن کار اشتیاق دارید. این یعنی شما دیوانه کارتان هستید.

بیخود نیست که استیو جابز در ابتدای سخنرانی معروفش برای تبلیغ شعار شرکت اپل که همان “متفاوت فکر کنید” بود این طور گفت “این خطاب به دیوانه‌ها است…”

اشتیاق و استیو جابز

اشتیاق، سختی نمی‌فهمد

ما انسان‌ها موجودات فوق‌العاده بهانه‌جویی هستیم. همیشه دوست داریم به جای این‌که به اصل موضوع فکر کنیم، برای خودمان بهانه‌های الکی بتراشیم و خودمان را گول بزنیم. همه ما همین‌طور هستیم. استثنا هم ندارد. هر کس می‌گوید بهانه‌جو نیست یا دروغ می‌گوید یا آدم نیست.

بهانه‌جویی یک امر کاملا طبیعی است. یکی از همان خصوصیات بد ما آدم‌هاست که هیچ کاری هم برایش نمی‌شود کرد جز این‌که با آن کنار آمد. اما بد نیست هر وقت در تنهایی خودمان بودیم، این بهانه‌ها را کنار بگذاریم و از خودمان بپرسیم “واقعا چته؟” حداقل در تنهایی خودمان را گول نزنیم.

هر وقت توانستیم این سوال اصلی را از خودمان بپرسیم، به فکر پیدا کردن راه حل درست می‌گردیم.

در مورد افرادی که از کارشان راضی نیستند، جواب این سوال همیشه این است که باید به فکر یک کار بهتر باشند. اما بهترین جواب این است که باید به فکر همان کاری باشند که همیشه برایش لحظه‌شماری می‌کردند؛ همان کاری که دیوانه‌اش هستند.

مهم نیست آن کار چقدر سخت باشد، اگر آن اشتیاق واقعی در کار باشد می‌شود تمام این سختی‌ها را به جان خرید برای رسیدن به آن نتیجه رویایی که منتظرش بودید.

یک گیتاریست در اثر تمرین‌های زیاد به مرور زمان سر انگشتانش تاول می‌زند و خون می‌آید. اما اگر واقعا عاشق گیتار باشد، به تنها چیزی که فکر نمی‌کند درد سر انگشتانش است.

اشتیاق و گیتاریست

اگر دوست داری انجامش بدهی، پس انجامش بده!

هیچ وقت امکان ندارد در استخر پر از آب بپرید ولی خیس نشوید. این غیرممکن است. این حرف درست مثل این است که بگویید می‌خواهید وارد کار جدیدی بشوید ولی از هیچ چیز نمی‌ترسید.

ترس از وارد شدن در کاری که عاشقش هستید ولی هیچ تجربه‌ای از آن ندارید کاملا طبیعی است. هر کاری اولش سخت است. هر کاری که باشد، در اول راه شما را با ترس‌های زیادی روبه‌رو خواهد کرد.

ترس از این‌که دیگران شما را مسخره کنند، ترس از این‌که افراد باتجربه‌تر محل‌تان نگذارند، ترس از این‌که موفق نشوید، ترس از این‌که اشتباه کنید و شکست بخورید.

همه این‌ها بخشی از کار هستند. اما اگر دیوانه کارتان باشید همه این ترس‌ها را به جان می‌خرید. می‌ترسید اما به آن اهمیت زیادی نمی‌دهید. آن‌قدر پیش می‌روید که ترس‌ها کم بیاورند. پس ترس را بهانه نکنید و از همین حالا به دنبال آنچه که دوست دارید بروید.

به جای شکار موقعیت‌ها، خودتان موقعیت‌ها را بسازید

می‌دانم، تقریبا هر وقت خواستید بروید سراغ کاری که دل‌تان می‌خواهد، به خودتان گفته‌اید که هنوز موقعیتش پیش نیامده است. می‌دانم، تا به حال بارها به خودتان گفته‌اید که منتظر یک موقعیت بهتر می‌مانم و آن وقت شروع می‌کنم.

این متداول‌ترین بهانه‌ای است که ما برای خروج از منطقه امن خود و رفتن به سراغ رویاهای‌مان می‌سازیم. همان‌طور که قبلا گفتم، هر کاری اولش سخت است و چون اساسا ما انسان‌ها راحت طلب هستیم برای مواجه نشدن با این سختی دوست داریم بهانه تراشی کنیم.

بگذارید با شما صادق باشم. اگر نخواهید از منطقه امن خود خارج شوید، هیچ وقت نمی‌توانید به آن چیزی که می‌خواهید دست پیدا کنید. یک بار برای همیشه، همه افکار و ترس‌های مزاحم را از خودتان دور کنید و به جای شکار موقعیت‌هایی که ممکن است هیچ وقت پیش نیایند، خودتان دست به کار شوید و موقعیت‌های لازم را بسازید.

بلندپروازی روش بروز اشتیاق است

دیگر تقریبا همه شما با داستان شکل‌گیری و گسترش اپل آشنا هستید و من نمی‌خواهم این موضوع تکراری را مکررا توضیح بدهم. اما باید به این نکته مهم اشاره کنم که بلندپروازی‌های افرادی مثل استیو وزنیاک و استیو جابز بود که از هیچ، اپل را ساخت؛ شرکتی که در اولین سال فعالیتش به عنوان یک شرکت رسمی، فقط با یک محصول توانست یک میلیون دلار درآمد به جیب بزند، در سال دوم به ۱۰ میلیون دلار درآمد دست یابد، در سال چهارم فعالیت خود نیز بیش از ۱۰۰ میلیون دلار کامپیوتر بفروشد و در ششمین سال نیز به یک شرکت یک میلیارد دلاری با ۳۰۰۰ کارمند بدل شود.

یا مثلا ایلان ماسک را در نظر بگیرید. آدمی که هر روز برای بهتر شدن دنیای اطراف خودش تلاش می‌کند. کسی که از هیچ آرزوی بزرگی هراس ندارد. فردی که بی‌توجه به مشکلات، فقط برای به واقعیت رساندن رویاهایش تلاش می‌کند. ماسک اکنون مدیر شرکت‌های موفق تسلا و اسپیس اکس است، صاحب ایده و بزرگ‌ترین سهام‌دار شرکت سولار سیتی است و به تازگی هم بورینگ کمپانی را راه‌اندازی کرده است. هر کدام از این شرکت‌ها به تنهایی، اهدافی دارند که شاید از دید همه ما غیرممکن به نظر برسند، اما ایلان ماسک مرد ممکن کردن غیرممکن‌هاست، چون بلندپروازی را سرلوحه کارش قراره داده؛ کاری که به آن عشق می‌ورزد.

اشتیاق و ایلان ماسک

رویاهای شما هر چقدر هم که بزرگ باشند، نباید برای شما مانعی در رسیدن به اهداف‌تان باشند. بلندپروازی را به زندگی خود تزریق کنید تا بتوانید به تصورات خود جامه عمل بپوشانید.

نتیجه‌گیری: مشتاق بمانید

اگر روزی به جایی رسیدید که قبلا آرزویش را داشتید و از کار خود رضایت کامل پیدا کردید، یادتان باشد که به جایی که هستید بسنده نکنید. باز هم بگردید و ببینید چه کار دیگری هست که مشتاق انجام دادنش هستید. یک انسان پویا هرگز از حرکت باز نمی‌ایستد. همان‌طور که اپرا وینفری می‌گوید “اشتیاق یک انرژی است، این انرژی را با تمرکز کردن روی آن‌چه که شما را هیجان‌زده می‌کند احساس کنید.”

3 دیدگاه برای “اشتیاق تنها راه دست یافتن به دست نیافتنی‌هاست”

  1. بسیار مطلب خوبی بود. یک جورایی امید رو به من تزریق کرد حالا اگر بخوام با تجربه ای که خودم دارم کامل ترش کنم، علاوه بر ترس، نا امیدی در شروع هم اضافه میکنم. بار ها و بار ها از کار طراحی رابط و تجربه کاربری نا امید شدم نه اینکه دوستش نداشته باشم، چون حس کردم توش بی فایده ام. کسی بهم نمیگه به به چه کار خوبی می کنی، رزومه خفنی ندارم و هیچکی منو نمیشناسه و خلاصه دلسرد میشم و میگم نه بابا، ما دست تو هر کاری که گذاشتیم کساد شد. اما وقتی یکم دقت می کنم میگم من چند ساله شروع کردم ؟ یک سال ؟ دو سال ؟ کسی که خودم رو باهاش مقایسه می کنم چند سال ؟ ۶ سال ؟ ۷ سال ؟ پس من ۴ سال فرصت دارم به اندازه اون و حتی بیشتر تجربه کسب کنم. مشکل ما اینه که وقتی می خواهیم بریم دنبال شغل و رویای خودمون، دست میزنیم به مقایسه کردن. نمیگم مقایسه کردن بده ولی واقعا درسته که خودمون رو با تجربه ترین فرد توی اون کار مقایسه کنیم ؟ مثل این می مونه که بگیم کافه ای که دیروز تاسیس شده باید اندازه کافه ای که سال هاست توی ی مکان مستقره، مشتری داشته باشه، و این اشتباه مطلق هست.

    امیدوارم این نظر من، کمی به بار اموزشی مطلب خوبت اضافه کنه بهراد جان. موفق باشی

    1. ممنون آرش جان، ایده خوبی دادی بهم برای یه پست دیگه. این‌که خودت رو با کی مقایسه بکنی و اصلا مقایسه بکنی یا نه موضوع جالبیه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *