رئیس بودن به معنی باهوش‌ترین بودن نیست

چه کسی دوست ندارد باهوش‌ترین آدم در یک جمع باشد؟ هیچ کس! این تقریبا آرزوی همه ما است که انیشتین گروه باشیم، از بقیه هوشمندانه‌تر عمل کنیم و حرف بزنیم و این همیشه دیگران باشند که از ما سوال می‌پرسند و راهنمایی می‌خواهند و ما فقط تنها کسی باشیم که جواب می‌دهیم و راه حل پیش پای دیگران می‌گذاریم.

من اسم این علاقه به باهوش‌ترین بودن را یک غریزه می‌گذارم. همان‌طور که می‌دانید غرایز خوب و بد دارند. مثلا اگر تشنه‌تان بشود به صورت غریزی به دنبال آب می‌گردید تا تشنگی خود را رفع کنید که این غریزه چون به حفظ سلامت کمک می‌کند یک غریزه مثبت قلمداد می‌شود. اما به دنبال باهوش‌ترین بودن یک غریزه منفی است به دلایل بسیار زیاد.

منفی است چون کسی که فکر می‌کند از همه باهوش‌تر است، فقط و فقط خودش را قبول دارد و تصور می‌کند هر حرفی که می‌زند و هر کاری که می‌کند درست‌ترین کار ممکن بوده و هست، چون فکر می‌کند هیچ وقت اشتباه نمی‌کند، چون فکر می‌کند نباید از هیچ کس بیاموزد زیرا همه چیز را خودش می‌داند.

این گونه افراد تقریبا همیشه در عالم خیالی خودشان به سر می‌برند و هرگز حقیقت را درک نمی‌کنند. اگر اشتباهی مرتکب بشوند هیچ وقت نمی‌توانند علت اصلی آن اشتباه یعنی خودشان را پیدا کنند. اگر به موفقیتی دست پیدا کنند هیچ وقت نمی‌توانند بفهمند که بخشی از این موفقیت را هم مدیون کمک دیگران بوده‌اند.

حالا تصور کنید که مدیر یک شرکت یا کسب‌وکار، یک چنین شخصیت و طرز فکری داشته باشد. خیلی دور از انتظار نیست که کارمندان آن کسب‌وکار از کارشان ناراضی باشند چون به آن‌ها توجه نمی‌شود. دور از انتظار نیست اگر جناب مدیر دچار خودبرتربینی واهی شود و در تکبر و غرور ناشی از چند پیروزی احتمالی، واقعیات را نادیده بگیرد. دور از انتظار نیست اگر همین واقعیات در آینده‌ای نزدیک در قالب یک شکست بزرگ دنیای زیبا ولی خیالی جناب مدیر را به نابودی بکشاند و کسب‌وکارش ورشکست شود.

دیگر آن دوران گذشت که رئیس‌ها لزوما باید باهوش‌ترین‌ها می‌بودند. خیر! در فضای مدرن مدیریت امروزی این طرز فکرها قدیمی شده‌اند. کسی می‌تواند مدیر خوبی برای کسب‌وکارش باشد که خودش را برتر از دیگران نبیند. کسی لایق مدیریت یک گروه است که خودش هم بیاموزد، کسی که از سوال پرسیدن خجالت نکشد، کسی که از دیگران مشورت بخواهد، کسی که از کارمندانش راهنمایی بگیرد و در عین حال راهنمایی کند، و به طور کلی، کسی که گوش شنوا داشته باشد.

اکثر کسب‌وکارها و برندهای موفقی که امروز نام‌شان برای شما آشنا به نظر می‌رسد، این شهرت و اعتبار را مدیون همین جو پویا بین مدیران و کارمندان هستند.

اگر سریال The Mentalist را دیده باشید می‌دانید که در این سریال همیشه پاتریک جین بود که همه پرونده‌های جنایی و پلیسی را حل می‌کرد. فقط پاتریک جین بود که همه چیز را می‌دانست و به معنی واقعی کلمه باهوش‌ترین فرد در هر جمعی بود. اگر پاتریک در یکی از پرونده‌ها گروه را یاری نمی‌کرد، بقیه اعضای گروه تقریبا فلج بودند.

پاتریک جین باهوش‌ترین

شاید هر کسی دلش بخواهد جای پاتریک جین باشد ولی حقیقت این است که او فقط یک شخصیت داستانی است و هرگز ممکن نیست کسی تا این حد باهوش باشد و هیچ وقت اشتباه نکند (هر چند که او هم گاهی اشتباه می‌کرد).

شاید شما هم در کارتان آن‌قدر تجربه و علم داشته باشید که فکر کنید دیگر به یک استاد تمام تبدیل شده‌اید. اما باز هر چقدر هم که در کارتان خبره باشید، همیشه امکان دارد جایی اشتباه کنید، همیشه ممکن است یک فرد دیگر که شاید تجربه‌اش از شما خیلی کمتر باشد بتواند شما را به درستی راهنمایی کند. پس خوب است که به دیگران اجازه دهید در مورد کارتان اظهار نظر کنند یا حتی کارتان را نقد کنند.

از اظهار نظر دیگران بدون توجه به میزان تحصیلات و سن و خیلی چیزهای دیگر، به بهترین نحو استفاده کنید. به آن‌ها بفهمانید که مشتاق شنیدن نظرات‌شان هستید. اگر نظرشان از دید شما معقول بود آن را یاد بگیرید و اگر نه، بی سر و صدا و جار و جنجال از آن بگذرید. این‌گونه می‌توانید مدیر خوبی برای یک گروه باشید.

به هر حال، نکته اینجاست که اگر یک مدیر سعی کند باهوش‌ترین بماند و فقط کسانی را به گروه راه بدهد و استخدام کند که به وضوح از او کم‌هوش‌تر هستند، هرگز نمی‌تواند رشد کند. اگر یک مدیر نتواند با آموختن از دیگران رشد کند، شرکتش هم رشد نخواهد کرد و این یعنی درجا زدن. البته درجا زدن بهترین اتفاقی است که ممکن است برای چنین مدیری رخ بدهد. وگرنه اگر سعی کند صرفا با عقل و منطق خودش و بدون همکاری و مشورت و تبادل نظر، کارش را گسترش دهد حتما به زمین خواهد خورد.

اگر روزی مدیر یک گروه کاری شدید، سعی کنید افرادی را به گروه راه بدهید که از نظر علم و دانش و هوش یا هم سطح شما باشند یا از شما بهتر باشند. نگران موقعیت خودتان نباشید. برعکس، از این طریق خواهید توانست گروه فعال‌تر و کارآمدتری را تشکیل دهید که قادر است در مقابل سختی‌های گسترش فعالیت مقاومت کند و به درجات بالاتری دست پیدا کند.

به غیر از این، اگر دیگر اعضای گروه از شما باهوش‌تر باشند، یک فضای رقابتی در گروه شکل می‌گیرد که شما هم به عنوان مدیر برای حفظ جایگاه خود وادار به حضور در آن می‌شوید و این اصلا بد نیست. اگر فکر می‌کنید می‌توانید مدیر خوبی باشید، این را در عمل باید به دیگران ثابت کنید. از اعضای گروه یاد بگیرید و مشورت بخواهید اما سعی کنید در مواقع ضروری با بهترین راه حل به میدان بیایید تا به آن‌ها نشان دهید چرا خودتان را مدیرشان خطاب می‌کنید. همین رقابت به بهبود عملکرد و موقعیت گروه نیز کمک شایان توجهی می‌کند.

جایی خواندم که نوشته بود “اگر تو باهوش‌ترین فرد در یک اتاق هستی، مطمئن باش در اتاق اشتباهی قرار داری”. این جمله را مدیران همه کسب‌وکارها، به خصوص کسب‌وکارهای نوپا باید آویزه گوش‌شان کنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *